|
بس که پنهان گشته گل در زير دامان بقيع بوي گل ميآيد از چاک گريبان بقيع مرغ شب درسوگ گلهاييکه بر اين خاکريخت از سر شب تا سحر، باشد غزلخوان بقيع نالههاي حضرت زهرا هنوز آيد به گوش از فضاي حسرت آلودِ غم افشان بقيع گوش ده تا گريه زار علي را بشنوي نيمه شبها از دل خونين و حيران بقيع اين حريم عشق دارد عقدهها پنهان به دل شعلهها سر ميکشد از جان سوزان بقيع از دل هر ذرّه بيني جلوهگر صد آفتاب گر شکافي ذرّه ذرّه خاکِ رخشان بقيع هر گل اينجا دارد از خون جگر نقش و نگار وه چه خوش رنگ است گلهاي گلستان بقيع بستهام پيمان الفت با مزار عاشقان خورده عمق جان من پيوند با جان بقيع اي وليّ حق، تسلاّ بخشِ دلهاي حزين خيز و سامان ده به گلزار پريشان بقيع سينه اين خاکِ گلگون، هست مالامالِ درد کوش اي غمخوار رنجوران به درمان بقيع اي جهان آباد کن، برخيز و مهر و داد کن بازکن آباد از نو، کوي ويران بقيع چون ببيند هر غروبش مات و خاموش و غريب سيلِ خون ريزد «شفق» از دل به دامان بقيع استاد محمدحسين بهجتي «شفق» فرستنده: احمد باقريان ـ جهرم
|