|
باز کن بر روي من آغوش جان را اي بقيع تا ببينم دوست داري ميهمان را اي بقيع خاکي امّا برتر از افلاک داري جايگاه در تو ميبينم شکوهِ آسمان را اي بقيع پنج خورشيدِ جهان افروز در دامان تست کردهاي رشک فلک اين خاکدان را اي بقيع ميرسيم از گرد ره با کوله بار اشک و آه بار ده اين کاروانِ خسته جان را اي بقيع بيت الاحزان بود و زهرا، هيچ کس باور نداشت تا کنند از او دريغ آن سايبان را اي بقيع عاقبت از جور گلچين، سايه اين گل شکست در بهاران ديد تاراج خزان را اي بقيع گرچه باغ ياس او پُر شد ز گلهاي کبود با علي، زهرا نگفت اين داستان را اي بقيع سيلي گلچين چو گردد با رخ گل آشنا بلبل از کف ميدهد تاب و توان را اي بقيع حامل وحي الهي، گاهِ ابلاغ پيام بوسه ميزد بارها آن آستان را اي بقيع اي دريغا روز روشن، دشمنِ آتش فروز بي امان ميسوخت آن دارالأمان را اي بقيع قهر دشمن آنقدر دامن به آتش زد، که سوخت عاقبت آن طاير عرش آشيان را اي بقيع اي دريغا در ميان شعله، صاحبخانه سوخت سوخت اين ناخوانده مهمان، ميزبان را اي بقيع ديگر از آن شب علي از درد، آرامي نداشت داده بود از دست چون آرام جان را اي بقيع با دلي لرزان، ز بلبل پيکر گل را گرفت ياد داري گريههاي باغبان را اي بقيع لرزه ميافتد به جانت، تا که ميآري به ياد لرزش آن دستهاي مهربان را اي بقيع جز تو غمهاي علي را هيچ کس باور نکرد ميکشي بر دوش خود باري گران را اي بقيع بازگو با ما، مزار کعبه دلها کجاست در کجا کردي نهان آن بينشان را اي بقيع قطرهاي، اما در آغوش تو دريا خفته است کردهاي پنهان تو موجي بيکران را اي بقيع چشم تو خون گريد و «پروانه» ميداند کجاست چشمه جوشان اين اشکِ روان را اي بقيع استاد محمّد علي مجاهدي «پروانه» فرستنده: احمد باقريان ـ جهرم
|