|
بينوايى توده مردم در دوران امام |
|
|
|
طبيعى است كه اكثريت قاطع مردم مسلمان با وجود محروميت از بيت المال - كه در راه شهوترانيهاى سلاطين، وزرا و وابستگان دربار صرف مىشد - دچار بدبختى و محروميت شوند و فقر و تنگدستى همه را فرا گيرد و در طبقات مختلف گسترش يابد. اصمعى شاعر معروف را ديدند كه خود را به پرده كعبه آويخته مىگويد: يا ربّ انّى سائل كماترى مشتمل شملتين كماترى و شيختى جالسة كماترى والبطن منى جائع كما ترى فماترى يا ربنا فيما ترى29 اى پروردگار! من از تو درخواست مىكنم چنان كه مىبينى ! من خود را به دو جامه پيچيدهام و همسر پيرم زمينگير است . و چنان كه تو شاهدى شكمم گرسنه است، پس چه مصلحت مىبينى، پروردگار من درباره آنچه خود ناظرى! اين شاعر آنچه را كه از رنج گرسنگى برسر خود و همسرش آمده و شكمشان تهى و بدنشان برهنه است به خدا شكايت مىكند و از خداوند طلب كمك و روزى مىكند... و نيز اصمعى روايت كرده است كه شاعر ديگرى را ديد دست به پرده كعبه گرفته و اشعار زير را مىخواند: أيا ربّ الناس و المنّ و الهُدى أَما لى فى هذا الانام قسيم اما تستحى منى وقد قمتُ عاريا أُنا جيك يا ربّى وانت كريم اترزق ابناء العلوج و قد عصوا وتترك قرما من قروم تميم 30 اى پروردگار مردم و اى خداى صاحب احسان و هدايت ! آيا مرا در بين اين مردم هيچ سهم و بهرهاى نيست!؟ آيا تو از من خجالت نمىكشى (!) كه من با بدن برهنه ايستادهام. و در اين حال با تو اى پروردگار راز و نياز مىكنم و حال اين كه تو كريمى! آيا به كافر زادگان كه فرمان تو را نمىبرند، روزى مىدهى، و بزرگى از بزرگان قبيله تميم را وا مىگذارى! آرى تهى دستى قلب اين شاعر درمانده را جريحهدار كرده است تا آن جا كه از سر حد ادب و ايمان خارج شده و به خداوند سخنان درشت مىگويد و او را متهم مىكند كه خدانشناسان را روزى مىدهد و بزرگى از بزرگان بنىتميم را محروم مىسازد و نمىداند كه خداوند هر كه از بندگانش را اراده كند بى حساب روزى مىدهد. شاعران آن زمان، چهره كسانى را كه از ارتباط با دولت محروم و به بدترين فقر و درماندگى دچار بودهاند، به تصوير كشيدهاند، ابوفرعون ساسى چنين مىگويد: و صبية مثل صغار الذر سود الوجوه كسواد القدر جاء الشتاء و هم بشر بغير قمص و بغير أزر تراهم بعد صلاة العصر و بعضهم ملتصق بصدري و بعضهم ملتصق بظهري و بعضهم منحجر بحجري اذا بكوا عللتهم بالفجر حتى اذا لاح عمود الفجر ولاحت الشمس خرجت أسري عنهم و حلوا بأصول الجدر كأنهم خنافس في جحر هذاجميع قصتي و أمري فارحم عيالي و تول أمري فأنت أنت ثقتي و ذخري كنيت نفسي كنية في شعري أنا أبو الفقر وأم الفقر31 و كودكانى همچون ذرات ريز، صورتهايشان مانند ديگ سياه گشته . زمستان فرا رسيد در حالى كه آنان بدون پيراهن و تن پوشند. پس از نماز عصر آنها را مشاهده مىكنى در حالى كه بعضى به آغوش من، و بعضى به پشتم چسبيده و برخى به دامنم پناه آوردهاند! وقتى كه گريه مىكنند، آنها را به دميدن صبح اميدوار مىسازم تا وقتى كه سفيده صبح مىدمد، و خورشيد مىتابد، از دست آنها خلاص مىشوم وآنها به پايههاى ديوار پناه مىبرند. گويى آنان سوسكهايى در داخل لانه هستند! اين است تمام داستان و جريان من! اينك خدايا بر عيالات من رحم كن و كار مرا سامان بخش! كه تو اميد و اندوخته منى من تخلص خويش را در اين شعر؛ ابوالفقر (پدر فقر) و ام الفقر (مادر فقر) قرار دادم. اين شاعر تيره روز، در ناحيهاى زندگى مىكرده كه قحطى آمده و هيچ كمك و برگ و نوايى به او نمىرسيده است، حالت كودكان خردسالش را به گونه تأثر آور و غمگينى مجسم كرده كه سيمايشان سياه گشته و شادابى كودكى ازچهرهشان رخت بر بسته است. زمستان بر آنها هجوم آورده، در حالى كه نه پيراهنى دارند تا خود را از سرما حفظ كنند و نه غذايى، به پدرشان چسبيدهاند، از او غذا مىخواهند تا از گرسنگى نجات يابند و او هيچ راهى براى كمك ايشان نمىيابد، به پيشگاه خداوند مىنالد تا به او رحم كند و از اين غم كشنده نجاتش بخشند، در حالى كه كنيه خود را «ابوالفقر و ام الفقر» نهاده است. براستى كدام بدبختى است كه از اين بدبختى دردناكتر باشد؟ از جمله شاعرانى كه دچار تنگدستى و محروميت بودند، عمرو بن هدير است كه تيره روزى خود را در اشعار ذيل بيان كرده است... - ايستادهام و نمىدانم به كجا بروم، و به چه كارى تصميم بگيرم! از مقدراتى كه با نحوست پيايى بر من وارد مىشود در شگفتم و تمام عمرم را در شگفتى به سر بردم، وقتى كه روزى مىطلبم، بشدت بخل مىورزد، و از اقيانوس، آب گوارا را دريغ مىكند! به شخص تنگدستى مراجعه كردم و يكى از دخترانش را خواستگارى كردم، باشد كه از اين راه ثروتى نصيبم شود! وقتى كه دخترش را به همسرى من درآورد و بعد جهيزيهاش رسيد، در آن ميان تختى و جالباسيى از محروميت و بدبختى بود! سرانجام آن زن فرزندى پاكيزه از محروميت زاييد، كه در روى زمين جز من پدرى نداشت ! و اگر تا انتهاى بيابان مىرفتم و همه شب بر من بالهايش را مىگسترد، هيچ ستارهاى نمىدرخشيد! و اگر از شرى بميناك بودم و مىخواستم در تاريكى پنهان شوم، نور خورشيد از مغرب مىتابيد! و اگر كسى يك درهم به من مىبخشيد، به خانه كه مراجعه مىكردم، مىديدم در دستم عقربى است ! و اگر بر مردم بارانى از دينارها مىباريد، براى من جز قلوه سنگى كه به سرم مىخورد چيزى نبود! و اگر گلوبند به رشته كشيدهاى از در ميان دستهايم لمس مىكردم، مىديدم، خرمهره است كه سوراخ كردهاند. و اگر گنهكارى در بيابان سنگلاخى گناهى مرتكب شده بود، آن گاه دور سر من مىچرخيد! تا آن جا كه مىگويد: امامى من الحرمان جيش عرمرم ومنه ورائى جحفل حين أركب32 - پيشروى من از محروميت و بيچارگى سپاه بى شمار و در پشت سرم نيز موقعى كه سوار بر مركب حركت مىكنم سپاه انبوهى از تيره روزى است! . شاعر با اين اشعار خود آن چه را كه ازخسارت و نكبت روزگار و تيرهروزى خود در همه حال مشاهده كرده است تجسم بخشيده، او غرق در گرسنگى و فقر بوده در حالى كه طلاهاى زمين به دست دلقكها و هرزه گرايان و ديگر اصحاب لهو و فسق و فجور مىرسيده است . از جمله شاعران بينوا و تيره بخت آن زمان، يكى ابوشمقمق بود كه خود تنگدسيش را چنين توصيف مىكند... - وقتى كه خانهام و آن كوزه از سبوس آرد گندم تهى شد، با خود گفتم موشها هم از خانه من دورى گزيده و به دارالاماره پناه بردهاند! و مگسهاى خانه من نيز، به صورت دسته جمعى تا پرواز فردى، آهنگ رفتن كردهاند! و آن گربه هم كه يك سال در اين خانه ماند، در اطراف خانه موشى پيدا نكرد، سرش از شدت گرسنگى دور برداشت و زندگى در اين جا توأم با رنج و مرارت بود. وقتى كه او را سر افكنده و بدحال ديدم، در حالى كه حرارتى در درونش بود گفتم : واى بر تو، تا كى صبر مىكنى، تو بهترين گربه با حرارتى بودى كه چشمانم او را ديده بود! در پاسخم گفت: صبر مىكنم در حالى كه جاى ايستادنم در ميان خانه خالى مثل درون بيابان تفتيده است! - اين اشعار بيانگر درجه تنگدستى بيش از حدى است كه اين شاعر گرفتار بوده است - خداوند ما را از چنان فقرى نگهدارد! - تا آن جا كه خانهاش را به صورت بيابانى وحشتناك درآورده بوده است كه نه براى مگسان و نه براى موش و گربه اميدى مانده بود، زيرا كه هيچ گونه خوردنى در آن جا وجود نداشت . از جمله شاعران تيره روز آن عصر، اسماعيل بن ابراهيم، مشهور به حمدونى است كه در توصيف تنگدستى خود مىگويد: من كان فى الدنيا اخا ثروة فنحن من نظارة الدنيا نرمقها من كثب حسرة كاننا لفظ بلا معنى 33 - هر كه در اين دنيا سرمايه وثروتى دارد اما ما تماشاگر اين دنياييم، به دنيا از روى حسرت، خيره خيره از نزديك مىنگريم، گويى كه ما لفظى بى معنى هستيم - ملاحظه مىكنيد كه چگونه وقتى كه به ثروتمندان نگاه مىكند، آه و نالهها بر مىآورد خودش را در دنيا چنان مىبيند كه گويا وجود ندارد و لفظى بىمعناست!
|